پسورد ها هم می توانند خاطره باشند!
بسم الحی الذی لایموت!
فکرش را بکن! هم من پسورد اینجا یادم بود هم آقای پرشین بلاگ ! هم من اومدم اینجا هم تو که داری این رو می خونی ! همه ی اینها بی نهایت عجیبند!
برای نوشتن دوباره حرفهایی دارم از جنس آهای انسان اما می ترسم مثل دفه ی قبل بشود آهای سنجد!؟ که نمی پسندم
حال باید صبور بود و دید داشتن حرف بر این مهم کفایت می مند یا نمی کند.
به هر حال فلسفه ی وجودی نقض شده ی آهای انسان هنوز اعتبار دارد مثل دامنه اش و پسوردش!
یا علی
امضا :الاحقر خاکستر عشقی! ققنوس جوان فردا
مسیحا دمی رسید ، موسم دست افشانی است.
بسمک یا ودود
سلامی به پهنای پهنه ی گیتی که فدای یک نگاه یار می شود
درودی به بلندای فلک که عصای قد رعنای بهار زندگی است.
پست خدا حافظی را پاکش کردم که این سلام دوباره بر دل بیش بنشیند.
در پی نوشتش آمده بود باشد تا مسیحا دمی بیاید و...
ای مسلمانان خبر آمد که مسیح دل دیوانه ی من در باغ است . بروم ؛ آب و جارو بکنم منزل را ، که خداوند زمین با سبد میوه و یک شال بلند ؛ به ندای یا علی در در دروازه ی عشق، می کشد انتظار یک بفرمای جلی.
قدحت پر می باد ؛ خوش آمدی ؛ بسم الله
پ.ن
آمد آن یار که باید . قدمش خیر و صفا ، دل به نگاهش روشن . مسیح برای او گمانم که کم است. شکرش ای کاش توانم، کمی پیش حق جل و اعلی که بجا من آرم
پير میفروش و لولیوش سمج
بسمک یا فتاح!
آهای با تو ام !
قدحت پر کن و برو در خانه ی معشوقه ی هزار ناز و افادهی خودت سر بکش!
میلت به جایی است و بد مستیت برای ما !؟
برو مگر همو خریدار بد مستی های بی مسمای تو باشد !
اصلن گور بابای تو و هر چه دلباخته است !
...
اوهوی ! فحش نده ! عاشق بی تاب خودتی و هف جد و آبادت (آبائت)!
به من چه که خدا گشاد کار تو در کرشمه های او گذاشت !
به من چه که ...!
پ.ن
۱- این اراجیف در پی یک خود درگیری شدید در ادامه ی یک سری اس .ام.اس تراوش کرده !
۲- اینجا را نمی دانم که تعطیل کنم یا نه !؟ به هر حال از هر زمان بیشتر حرف دارم و می نویسم ولی اینجا برایش جای خوبی نیست ! شاید من حالم خوب تر شود باز علاقه ام به اینجا زنده شود !
۳- اوهوی! تند نرو ! پیاده شو تا با هم بریم !
امضا : الاحقر عشقیه شاس!
از غدير تا محرم از محرم تا...
بنامت ای خدای غدیریان !
غدير يعنی استواری در نماز سرسپاری بر ولا بی آز و ناز
غدير يعنی آشنايی بی فاصله نکته های منتهای قافله
غدير يعنی درسهای سوخته قصه ای از غصه ی ناموخته
غدير يعنی خمّ می را پر کنی يا اگر نه ناله ها را دُر کنی
غدير يعنی نالههارا ساختن سوختنوباخاکخود دُرساختن
***
غدير يعنی ناله های فاطمه مشک پاره، گريه های علقمه
غدير يعنی السقيفه ،لا اله دست حيدر بسته و او در سپاه
غدير يعنی غوغا ميان آسمان ميخ در، ديوار و ياس مهربان
غديريعنیيکمحسنويکفاطمه فاطمه،محسن،اشک،فضّه،فاطمه
غدير يعنی عمری را سکوت دست بيعت بهر دين با آل لوط
غدير يعنیفرق کعبهچاکچاک خمّ ميّ وتيغ تيزی چرکناک
غدير يعنی زهرهای نا علاج رابع آل عبا ،مجتبای لا علاج
غدير يعنی تير کين انداختن تابُت*دين واژگونه ساختن
غدير يعنی حنجر بُبريده اش يا که خون برديدهی نوديدهاش
غدير يعنی کربلا،کرب وبلا مشق عشق سيم ساق نينوا
غدير يعنیآتشينشولایعشق اصغرواکبر همه مولای عشق
غدير يعنی نغمه های العطش عاشقی در کودکی های عطش
غدير يعنی خيمه های سوخته کودکان خسته و لب دوخته
غدير يعنی داستان کربلا خطبه های زينب و شامِ بلا
غدير يعنی انتظار منتظَر روح محزون علی در پشت در
***
غدير يعنی در هوای کوی يار
فکرآندم کو بيايد ماش، يار
آندمی کامد برون خواهد کُشد
کينه ها را او به خون خواهد کِشد
شعر ما خواهد شدن بی محتوا
غدير را معنی، نيک میفهمی دلا
پ.ن
۱- این شعر را غدیر سال پیش گفته م !
۲- آقا اکیدن پیشنهاد می کنم که عقد اخوت ببندید سنگین جوابب می دهد ! مگه نه برادر حمزه !؟
۳- یا الهی من لی غیرک؟
۴- نیاز به ذکر نیست که تا محرم چیزی نخواهم نوشت !
امضا : الاحقر عشقیه کشکی
به بهانه ی روز دانشجو ، فقط همين !
بسمک يا متعال
هر چند تلخ اما بامزه است لابد می دانی که روز دانشجو از کجای این نا کجا آباد تاریخ در آمده !؟
به قول مهندس جماعت order دهه ی 30 ، معاون و نماینده ی رئیس جمهور لیبرال های دنیا ، آمده بود به پایگاه لیبرالیسم در خاورمیانه سری بزند ! همان قصه ی همیشگی و خفت بارفرش قرمز و ...!
از آن طرف هم آنتی لیبرال ها که تمام منافع سیاه و سفید ایرانیشان را در خطر می دیدند ، کله شان جنبید که هر چه دارند در طبق اخلاص بگذارند و در آرزوی اتوپیای دست نیافته ی خود ، و در خیال کمون نهایی !قصد قربت کرده !بزنند به تیپ جناب نیکسون !
راستش جزئیات امر نه برایم جذاب بوده و نه در این مقال می گنجد، فقط اینکه آخر الامر یک دانشجوی عضو حزب توده با 2 تا دانشجوی رفیقش که از آن بچه سوپر چپ های باحال روزگار بودند، قربانی بازی بین قدرتها می شوند ! گارد شاه و ارتش می ریزند توی دانشگاه و همه را به تیر می گیرند !کلی ها زخمی می شوند و بزرگ نیا و شریعت رضوی و قند چی هم شهید ! می شوند.
فردایش نماینده ی لیبرالیسم دردانشکده ی حقوق همین دانشگاه 50 تومانی خودمان دکتری افتخاری می گیرد و بعد هم مقاله معروف 3 قطره خون !
از این قصه خیلی می گذرد ! می گذرد و می گذرد!
هر ساله ، یکبار جدی ، یکبار شوخی بزرگداشتی و سروصدایی !
می دانی ! من آدم شر و شلوغی هستم! دانشجو هستم و کله ام هم لابد باد دارد! از سروصدا خوشم می آید !از 16 آذرخوشم می آید ! آدم هر چه هارت و پورت در گلویش گیر کرده باشد می گذارد برای 16 آذر و 18 تیر !
اما کمی که فکر می کنم ، فقط کمی ! به نتایج جالبی می رسم !
شغال از آن طرف دنیا یک بازی به راه می اندازد ، سگ زرد در این ور دنیا به خاطر منافعش که در نهایت فقط جنبه ی اقتصادی دارد، چند دانشجوی چپی را می فرستد جلوی تیر و قربانی می کند! بعد هم هر روز و هر سال خاطره اش را زنده نگه می دارد و بهره برداری از موضوع را در نهایت بازدهی انجام می داهد !
بعد از انقلاب هم همه می گویند ، شهید قندچی ! شهید بزرگ نیا ! ، نمی دانم کجای این بازی نفعی برای بعضی است که بزرگ نیا را عند ربهم ! یرزقون می دانند !
فعلن هم که لیبرال ها رکب زده اند و چند سالی است که 16 آذر ها رنگ و بوی دیگری دارند !
می دانی ! حوصله ام نمی کشد که فکر کنم! راستش عادت ندارم که فکر کنم ! اصلن من دانشجوی مهندسی ام ، مرا چه به این قصه ها ؟ من فوریه خوب می گیرم ! kvl ، kcl را چشم بسته برایت می نویسم ! 16 آذر هم می آیم و شعاری و سروصدایی !... ! شاید همنوا با اولین کسی که جمله ی به ظاهر درستی را در کنارم زمزمه کند !، شاید همنوا با اولین جمله ی شیوا و بلیغی که به گمان معنی جالبی دارد و به اندازه ی کافی نشان می دهد که من دانشجو هستم !
مستقل از اینکه در 16 آذر از سال 32 تا به امروز چه اتفاقاتی رخ داده و برایند آنها در چارچوب فکری من یا تو یا هر کس دیگری ، چیز مطلوبی است یا نه! یاد جملاتی می افتم ! یاد حرف بزرگی می افتم که می فرمود :
خدا لعنت کند آن کسانی را که نخواستند دانشجو سیاسی باشد !
و جای دیگری فرمود :
سیاسی بودن نه به معنای شرکت در بازی های سیاسی است ، و نه سیاسی بازی در آوردن ! سیاسی بودن یعنی سیاست داشتن ، یعنی شناخت و قوه ی تحلیل دلشتن !یعنی تحلیل کردن گفته ها و شنیده ها و نه برده ی آنها بودن !سیاسی بودن یعنی مهارت فکر کردن ر دارا باشی ! یعنی کسی از شرق و غرب عالم نتواند تو را دستمایه ی اهداف خود قرار دهد !و اینها همه یعنی اینکه خودت باشی نه آنکه دیگرانی بخواهند !
هرچند خیلی حوصله ی فکر کردن به این حقابق را ندارم !
لاکن چند سالی است که احساس بازیچه شدن خیلی آزارم می دهد
فقط همین !
پ.ن
۱. گويا هم من زنده ام علی الظاهر هم اين وبلاگ ، عجيب است !
۲. اين روزها ناراحتم ! خيلی هم ناراحتم ! شايد سخت ترين روزهای بی ثمر زندگی باشد ! همه چيزم در هم برهم است !گره اش دندانم را شکست و باز نشد ! مگر به دعای شما ...
امضا : الاحقر عشقيه پررو
فرزند اين دوران!
می دانی همه اش تقصیر خود خداست !
مگه من چه گناهی کردم ! ؟
نمی دونم؛ شاید خدا می دونسته من دل شیر ندارم !
می دونسته که از زیر بار اون مهم شونه خالی می کنم و رسوای دو جهان می شم ! که منو تو دل جنگ به بلوغ نرسوند !
وقتی فیلم تیر خوردن ها و به خون غلتیدن ها را می بینم ! چار شاخ می مونم که این بچه ها چه دلی داشتند !
اگر یه بار دور و برت یه آرپیجی بزنن ! نه! حتی یه ژ3 یه خشاب دم گوشت خالی کنه ؛ می فهمی دل شیر یعنی چی !
شاید من مرد میدوون نبودم !
ولی خودم خیال می کنم که بودم !
اگه خدا منو تو اون موقع به بلوغ می رسوند ! اون وقت من می رفتم و به وظیفه ی سختی که شناختش راحته عمل می کردم و بعد جنگ انقدر روی روحم اثر می ذاشت که کم کم لایق شهادت می شدم و ...!
اما الان ...!
الان من وضعم خیلی بد تر از یه جنگ زده است!
الان من تو شناخت وظیفه ام در می مونم !
الان من اگه با کلی زحمت و با کلی تر شک به شناخت وظیفه ام برسم ! اونوقت تازه اول مصیبته ! تو این جامعه ی رخوت اندود و در این محیط به ابتذال کشیده شده ! کیه که حس عمل به وظیفه توش گل کنه ! باید جون بکنی !بی شوخی باید جون بکنی تا به وظیه ای که بهش رسیدی عمل کنی ! هر روز هم یه عاملی مث قارچ جلوت سبز میشه که بی خیالت کنه ! هر روز حادثه مث آب سرد میریزه رو تنت و ابتذال جامعه مث یه پاندل ساعت بدون اینکه بفهمی به خواب خرگوشیه غفلت می بردت!
همه اش تقصیر خداست !
شاید هم نه ! شاید این خودم بودم که انتخاب کردم! شاید من بودم که در الست آباد خیال کردم که خیلی مردم ! شاید من بودم که در زر (ضر) امتحان سخت تر رو برگزیدم ! یکی نبود آن وقت ها بفهماندم که برادر من صحابی پیغمبر هم که باشی دنیا در دام می کشدت ! هوس برت می دارد اگر، در دل تمدن و زندگیه مرفه بخواهی به خیال جهاد باشی ! مگر تاریخ را ندیده ای !و البته تاریخی نبود !
شاید هم لیاقتم در نا کجا آباد قبل پیدایش، مکفی نبوده ! نمی دانم !
اما این را خوب می دانم که امتحان امروز نه که سخت تر باشد !خیلی سخت تر است ! حتی خیلی سخت تر هم نه ! باید هنر مند باشی که سر جلسه کنکور زندگی خوابت نبرد ! باید هزار دل شیر داشته باشی تا با دو هزار ترفند خوابت که نبرد سوالها را که خواندی بفهمی ! سوالها آسان نیست ! سوال این نیست که« اگر نجنبی چیزی از اسلام و معنویت نمی ماند ! حال باید جنبید ؟!»
چیز دیگری را نیز خوب می دانم و آن اینکه اگر امروز مرد ره بودی و استوار ! ازهر شهید به خون غلتیده ای بالاتری ! اگر امروز وظیفه را شناختی و عمل کردی و غفلت امانت را نبرید! مژده ی جنات تجری من تحت الانهار برای توست ! اگر امروز ثابت قدم بودی، السابقون تو هستی ...
نمی دونم یعنی من لیاقت امتحان سخت رو دارم ؟!
من که گیج و ویجم اما می فرماید:
ان الحیاه عقیده و الجهاد
پ.ن
۱ـ اگر فرض کنيم که خدا در سوره قدر خالی نبسته باشه ! بايد عرض کنم که شب قدرخيلی تراز خيلی حيفه که آدم با خودش فکر نکنه و فقط يه سری دعا لقلقه ی زبونش باشه !
۲ـ ...
امضاء : الاحقر عشقيه در آرزوی شهادت
حسرت يک لحظه ی جنون
بسمک يا لطيف
خنک آن غمار بازی که بباخت هر چه بودش
بنماند هيچش الا ، هوس غمار ديگر!
او پر کشيد و رفت !
او بالهای زرافشان خود گشود! به يک نيم نگاه، آتش نشاند و سر دود بر نشست و رفت!
او پر کشيد و رفت و لذت يک صحبتم به خواب برد! او رفت و حسرت يک سوره ی واقعه بجاست! او رفت و صحنه ها سراشيب مرگ شد! او رفت و لذت شرب مدام ماند!
او پر کشيد و رفت!
او پر کشيد و رفت و اميد « ۵ ساعت اشتياق » مرد! او پر کشيد و مرغ سخن را به خواب برد! او رفت و مرغ دلم ناله می کند ! او پر کشيد و رفت !
او رفت و با خودش نگفت در فرض مسئله گير کرده ام!
او رفت و با خودش نگفت چه جوانها که پير کرده ام !
او رفت و با خودش برد هر چه مشق خط زده بود!
او رفت و با خودش برد نمره های بيست را!
او رفت و بجا ماند حسرت گفتی و شنود!
او رفت و بجا ماند حسرت يک نگاه ناز!
او رفت و بجا ماند حسرت يک نگاه زود!
او رفت و بجا ماند حسرت يک لحظه ی جنون! ...
او پرکشيد و رفت!
او منتظر نماند!
او رفت و همه ی اينها به دل خويش نيز گذاشت !
پ.ن
۱ـ هاشمی بد جور حالم را به هم زد اينبار ! قسم حضرت عباس هيچ جوره باورم نمی شود!
۲ـ چيزی که مسلم است اينکه با اين روال رمضان و قدر ما را آدم نمی کند ! آدم بشو نيستیم حتمی!
۳ـ هر چه دل ما از سياست داخلی خون است و به سياست خارجی امیدی بود ! پس از نامه دندمان نرم ! چشممان کور !
۴ـ بعضی آدم ها عادت دارند وقتی گندی می زنند همش بزنند! يکی نيست بگه اگه پای کشيديد لطفن رد کارت ! البته همه بد و اخ و جهنمی اند و شما يگانه بهشتی روزگار که امام زمان اگر ۲ تا شبيه تو داشت ...! بس کن اين دغل بازی و زبان ریزی را! نمی گويم که غيبت نمی کنم ! اصلا نمی گويم ! نمی گويم که اخلاقهای تند و زننده و ناراحت کننده ندارم ! نمی گويم که مغرور نيستم اما !اما تو ديگر شورش را در آوردی ! ... پس لا اقل مسائل را به گند کشيدن به دين خدا ربط نده ! (از اينکه از اول اين را با موضع می خوانی متاسفم ! هر چند برای سود بردن تو ننوشتم ! برای دل خون خود نوشتم! ما بچه های ۲ زاری را به شما آدم های مهم مهم چه کار)
امضا: الاحقر عشقی
مختصری مفصل برای مقدمه!
بسمک يا رب السلطان
سخت ترین لحظات زندگی سراسر ادبی این ادیب فرزانه
و این فصیح بی گانه ( بی گونه : بی مانند)
آن زمانی است که 3 ، 4 تا موضوع درشت و کوچک را به موازات هم در ذهن عارفانه ام می گردانم و نمی دانم کدام را به عرصه ی گوهرین بلاگم برسانم ؛ و این سختترینان سختترینش امروز است که بعد از صبر بسیار برای باران ، هوا خنک شد و بارانکی آمد و طبع پاییز پسند ما گل انداخت و، وبلاگستان پر از مدح پاییز شد . لاکن سرکار اخبار گو که تشریف آوردند فرمودند : تا فردا جبهه ی هوای خنک کاملن از شرق خارج می شود ! گویا فی الحال از آن باران های 3 ، 4 ساعته خبری نیست!و می اندیشیدم که سرکار اخبار گو هوس کرده بود در انتها به وبلاگ نویسان عاشق پاییز بگوید فوتینا !که از باب کم نشدن حقوق ( بنده خدا گویا هف سر عائله دارند)کظم شهوت مزاح کردند!
و دگر از این هم مواردی همچون این، ژرف و ارزشمند!که مجال توسعه نیست!
اما الاردو ؛ اردوی مشهد ورودی های جدید برگزار شد !
به تفصیل که هیچ ، مختصر نیز نمی خواهم بگویم از آن که حرف بسیار است و اما عرصه را مناسب نمی بینم !
آنچه را از اردو برای اینجا گزیده ام(که حقا در بطن اردو ست :دی ) قصه اش از اینجا شروع می شود که حقیر سراپا تقصیر به علت کثرت اشتغالات نتوانستم روز چهار شنبه که اردو می رفت که برود یونی باشم !و اردو را در رفت همراهی کنم ! لذا عدد بلیط قطاری ( از آن سوسولیهایش )تهیه کرده و شبانه به سمت سلطان و البته دوستان راهی شدم ! اینکه خود را با چه مصیبتی به قطار رساندم (یا قطار خود را به من رساند !چه اینکه قطار در حرکت افتاده بودکه بنده با کلی کولی گری سوار شدم!) بماند !
به کوپه که رسیدم به 3 نفر دیگری که بودند سلامی گرم دادم ! ولی جواب درخوری نگرفتم ! 2 نفر عرب عراقی بودند که یکیشان به علت عمل چشم عینک آفتابی زده بود و چراغ کوپه را هم خاموش کرده بودند! نفر سوم پاکستانی بود و در نگاه اول از آن هفت خط های شارلاتان می نمود!
حقیر که از وضع موجود راضی نبودم کتاب تازه به هدیه گرفته شده از دوستانم را (هبوط در کویر)زیر نور بی سوی چراغ مطالعه ی قطار شروع به خواندن کردم ! گذشت و گذشت !
یکی از این برادران عرب سر صحبت را باز کرد و بعد از چندی از من خواست تا کتاب را ببندم و با آنها گپی بزنم! (نکته ی جالبش این بود که کاشف به عمل آمد می توانم در حد کفایت عربی صحبت کنم ! تمام مقاصدشان را بفهمم و حوائجم را بگویم!)محض جلوگیری از اطناب می خواهم فقط اهم مواردی که در این جلسه ی 4 ساعته بین اعاظم 3 کشور دوست و همسایه رد و بدل شد را بگویم !
ما بقی باشد فردا یا فردایش ! اما اگر حدس بزنید که چه شنیدیم و چه گفتیم!...
پ.ن
۱ رمضان آمد ! تبريک! فراموشم نکنيد عزيزان !
۲ اگر حوصله داشتيد به دعای عاليه المضامين در انتهای مفاتيح سری بزنيد ! ضرر نخواهيد کرد!
۳ هنوز دلم مشهد ميخواهد!
عشقی
روزهای عشقی بودن!
بسمک يا قيوم
دلت تنگ شده خيلی هم تنگ شده!
دلت تنگ شده برای باران ! از آن باران هايی که ۳ ، ۴ ساعتی می بارد از آنها که نه رگبار باشد ها ولی گهگاه تند می شود و مردم می دوند که خيس نشوند و توی خر هم طبق معمول دنبال جايی می گردی که کمترين ساختمان و درخت را داشته باشد که زور باران را نگيرد، تا دور از چشم مردم دهانت را رو به آسمان باز کنی و به ياد کودکی هايت سعی کنی باران بيشتری بخوری!
دلت تنگ شده برای خيس شدن زير باران ، ياد آن وقت ها می افتی که وقتی باران می آمد از زير شيروانی ها و ناودون ها رد می شدی که بيشتر خيس شوی و وقتی خونه رسيدی مامان بهت بگويد : اوه اوه بيرون چه خبره خيلی بارون شديده نه ؟.
دلت تنگ شده برای آن باران هايی که روز بعدش را يه جوری دودر می کردی ، خوب آخه بيرون در حالت ـ اوه اوه چه خبره ،خيلی بارون شديده ـ بوده ديروز و سرما خوردنت بسيار امر محتملی است ! هرچند لحظات اولی که از خواب بيدار می شوی يادت نباشد که قرار است رول يه مريض اورژانسی را بازی کنی ! ومادر مهربان نيز به خنده ای يا به اخمی يا به نگاهی بگويد که خر خودتی بچه دوزاری!
دلت تنگ شده برای آن روزهای برفيه تعطيل که محض ما اينيم ديگه، يه لا تی شرت نازک می پوشيدی می آمدی زير ساختمان برای بقيه ی رفقای مفويت که تا خرخره به کاپشن و دسکش و قس علی هذه مسلح بودند کری می خواندی! و آنها از ته دل به خاطر اين همه توانايی تو را می ستودند و تو می شدی رئيس!
دلت تگ شده برای تابستانهايی که توی باغ دايی حميد صبح علی الطلوع می رفتی تو استخر تا غروب ! ناهار هم کنار آب می خوردی !زير آفتاب داغ تير و مرداد می شدی عينهو سودانی ها! فک و فاميل بهت می گفتن اردکی يا غازی تو ممرضا؟ ذوق می کردی ، می انديشيدی که گويا رکورد مهمی را از خود بجا ميگذاری! حقا حقت است که نامت در کتاب گينس با عکس رنگی به چاپ برسد!
ياد آن روز هايی هم می افتی که دلت آنقدر نازک بود که کافی بود دلت برای کسی بسوزد تا سير برايش گريه کنی ، ووقتی فيلم فلسطين را تلويزيون می گذاشت با خواهر جان می نشستی و يه دست سير گريه می کردی کافی بود يکی چاقيت را دست بگيرد تا بلور نازک بغضت تا سر حد متلاشی شدن بلرزد! ( همدان اثبات کرد که اشک ما غولها هميشه توی آستينمونه)
دلت تنگ است آری می دانم ! دلت تنگ ست برای روزهای عشقی بودن!
پ.ن
۱- اينبار هم کما فی السابق بد جوری به دلم نشست اين آيه : يا ايها العزيز مسنا و اهلنا الضر و ...
۲- با تاخير ميلاد منجی را تبريک می گويم!
۳- اين فيلم قدم گاه بدجوری مرا دلتنگ می کند ! چرايش ر نمی دانم!؟
امضا : الاحقر عشقيه کهنه
صيد و صياد!
بسمک یا من اسمک شفاء
چون صيد به دام تو به هر لحظه شکارم
اي طرفه نگارم
از دوري صياد دگر تاب ندارم
رفته است قرارم
چون آهوي گم گشته به هر گوشه دوانم
تا دام در آغوش نگيرم نگرانم!
از ناوک مژگان چو دو صد تير پراني
ور دل بنشاني
چون پرتوي خورشيد اگر رو بکشاني
واي از شب تارم
دربند و گرفتار بر آن سلسله مويم
از ديده ره کوي تو با اشک بشويم
با حال نزارم باحال نزارم!
برخيز که داد از من بيچاره ستاني
بنشين که شرر در دل تنگم بنشاني
تا آن لب شيرين به سخن بازگشايي
خوش جلوه نمايي
اي برده امان از دل عشاق کجايي
تا سجده گذارم تا سجده گذارم (تورا)
گر بوي تو را باد به منزل برساند
جانم به لب آرد
ور نه ز وجودم اثري هيچ نماند
جز گرد غبارم جز گرد غبارم!
پ.ن
تو کمان کشیده و در کمین ،که زنی به تیرم و من غمین
همه غمم بود از همین ، که خدا نکرده خطا کنی!
اگه حوصله ش بود یه روزی حکمت این پست رو میگم!اگه حوصله ش بود!
امضا : الاحقر عشقیه مرموز!
ما زنده به آنيم که آرام نگيريم!
بسمک یا مستعان
این دو روزه همینطور که نشستم و فکر می کنم هی نیشم به خنده باز مشه! یاد خاطرات اردو می افتم ! از کندن در خوابگاه سر آب بازی گرفته که باعث شد پنج هزار تومن بسلفم تا الم شنگه ی کمر بند و...
مادرم که همش هواسش به منه هر دفه که میبینه منو می گه : « هنوز تو همدانی ها !چرا اومدی خونه تو که دل و هواست همش اونجاس؟» تو رخت خواب که می رم اول یه نیم ساعت سه ربعی با سی پی یو یوسیج صد در صد یه جلسه ی اردو رو سیمولیت می کنم ! برنامه ی فردا رو می چینم ، اتفاقات اون روز رو بررسی می کنم و به هر کی نمره می دم و ... !
......................................
اما همه ی اینا خوشی های ملموس اردو بود!از تلخی های ملموس اردو هم خیلی قصد ندارم که حرفی بزنم! اما یه نکته این وسط مهجور مونده،یه حلقه از زنجیره ی حقیقت! حقیقتی که باعث شد من و رفقام یا علی بگیم و بزنیم به خط اردو!
حالا که فک می کنم می بینم بهتره اون حلقه ی مهجور همونطور مهجور بمونه! فقط تا اینجاشو گفتم که اونایی که اس ام اس های مشکوک می زنن گوشی دستشون بیاد! (ر.ک. پینوشت)
پ.ن
۱- خبرت خراب تر کرد جراحت جدایی چو خیال آب روشن که به تشنگان نمایی
تو چه ارمغانی آری که به دوستان فرستی به از این چه ارمغانی که تو خویشتن بیایی
بشدی و دل ببردی و بدست غم سپردی شب و روز در خیالی و ندانمت کجایی!
۲- آهای اونی که بشدی و دل ببردی و بدست عم سپردی ، آهای اونی که شب و روز درخیالی ،آهای مولایی که ندانمت کجایی !خیلی چاکریم!خیلی باحالی ! ایول به مرامت!
۳- حلقه ی مهجور زنجیره ی اتصال فکر و اراده ...!
۴- آهای سیدی که اس ام اس مشکوک می زنی!
۵- یا من می رم بهشت یا میلاد ( این یا ، یا ی مانعه الجمع بود) ولی میلاد جهنم نمی ره! واقعن کار خدا برای اینکه تکلیف منو معلوم کنه چقد سخته!
امضا : الاحقر عشقیه مطمئن!
بارقه
بسمک يا حی الذی لا يموت
چند روزی سرم کمی تا قسمتی شلوغ بود!عبادتگاهم شده بود توالت و روشویی! نمازم برگه های ثبت نام بود و ذکرم تلفن پشت تلفن جواب دادن و قس علی هذه!
نمی دانم ولی گویا خواب خرگوشی جمعه ی بعد اعتکاف سالیانی بین من و او فراق ایجاد کرد و چون خاطره ای، لحظه ای و برقی به آن می نگرم؛ که چون شهاب ظهور و افولی برق آسا داشت وتا ابد در ذهن خواهد ماند آسمان صاف و تاریک زندگی، که به نورش لحظه ای ممو از هرچه خوبی است شد!
این روز ها نوشتن و درد دل تعطیل بود!نه که وقتش نباشد ها ، نه،گویا ین قلم و کاغذ دلشان به چشمانم بند بود که چه می بیند! و من ، هر روز و هر لحظه،از نگاه دیگران ، از صداشان،حسشان،و حتی از نوشته هاشان زیاد می دیدم و ثبت می کردم!
وبلاگها را ورق می زدم ومی خواندم ، اما نوشتنم نمی آمد!لابد می ترسیدم!
و اکنون که گویا 3 روز اعتکاف تمام شده، به اندیشه ام می بینم ،خط نورش را که خود نمایی می کند در 2 روز عمر!
اما بعد:
پسر خوب زنگ زد که بیا برویم مشهد! درگیر همدان بودم، قسمت نشد! 2 ،3 روز بعد SMS زد که زیبا ترین تقاطع دنیا سلام می رسونه! لابد شیطنتش گرفته بود!
از همدان می گفتم، اردوی عزیز دانشکده!
انقدر مشتاق شنیدن نظراتتان هستم که باورتان نمی شود، و انقدر از دانستن اندیشه و نگاهتان استقبال می کنم که متعجب شوید! از هر سنخی و از هر تفکری که فکری از آن بتراود! که فکر کنندگان را قیمتی است ناشمار!
هر چند کار پر زحمتی است اما حقیر را از داشته های ارزشمند ذهنی خود پیرامون اردو بی بهره نگذارید!
پ.ن
۱- قبلن ها وبلاگم را زياد می خواندم ! مدتی بود نخوانده بودم! نمی دانم چرا اينقدر مزه داد!در ۴۵ دقيقه کل وبلاگم را مرور کردم و جز لبخندی تلخ نبود حاصلش! الان که می بينم شايد چند تا پست کم داشت و چند تايی بهتر بود نباشد!
۲- دوست عزيز و خيلی عزيزم با رفتار وحرفهايت شديدن آزارم می دهی! هر چند گويا حق با توست!
۳- برقی ها سريعا همدان ثبت نام کنيد که ظر فيت خفن محدود است!
امضا : الاحقر عشقی همدانی
شيطنت
به نامت ای خدای هر چه خداست!
بعضی وقتا آدم کرمش می گیره که یه شیطنتی بکنه!
خوب مخصوصن اگه حوصله ش سر بره !
خوب تو قطار هم اگه با بروبچ نباشی حوصله ت سر میره!
پس شیطنت می کنی تا حالت جا بیاد دیگه !؟
SMS بازی هم که جون میده برا این وقتا !
SMS زدم به چند تا از رفقا که:
midooni ziba tarin taghatoe in aalam kojas?
جوابها بدک نبود!
1 -na to begoo
-badan migam
-halet khoobe dadashi?
-are dadash faghat yekhorde ziadi khoobam :D
-hala begoo kojas?rasti khodet kojaee ke enghad khoobi?
-unja ro ke farda migam . alanam deraz kesh dar ghatare ghazal be samte tehranam!
2- -khoda ghesmat kone enshallah.ye 4rah bood,bade 6 sal hanooz yadame,pichidim samte chap,tahe khiaboon harame ba safaye emam hosein(as) bood
3- -Na
4- -NA BEGU!?
5- -to boro be kare toaletat residegi kon beje in allafia!
...
چند تایی از رفقا هم هر کدوم به علتی جواب ندادن!
این آقای 3 هم با Na فرستادنش هزار تا حرف زد که فقط من باید می فهمیدم!
نظر شما چیه؟
زیبا ترین تقاطع کجاس؟
راسش من که کربلا موفق نشدم برم !
از نظر من زیبا ترین تقاطع دنیا ،تقاطع غیر هم سطح راه آهن با خیابون امام رضا (خیابون تهران)هست!
اونجاس که همیشه یاد بابام می افتم که به تقلید از عربها موقع وداع می گه العود!
یا اباالحسن یا غریب الغربا یا معین الضعفا و الفقرا ... العود!
امضا : الاحقر عشقی
جمعه نامه
به نامت ای غايه آمال العارفين
چه تصور سهمگيني است!
چه خيال آشفته اي و خوابي مشوش!
که در تکاپوي اميد و در تلالوي حضور...
آن سرو سترگ و آن منجي شاهد!
آن سيم ساق مشفق و آن نرگس مست!
خريدارانه نگاهت کند و لبخندي دلکش نثارت کند!
نه که آبرويي ريخته شود ،نه! نه که حتي اخمي کند و گلگي، که معلوم کند آدم حسابت کرده!
نه حتي چيزي بگويد!
لبخندي بزند و با يارانش که سيل محبت و اشتياقند، از کنارت بخرامدو رود سمت گورستان!
و از دل تاريخ مردگاني را به استغاثه بطلبد!
و تو را به خنده اي که شرمنده نباشي رها کند!
چه تصور سهمگيني است!
لاکن هر چه انديشه کرده ام جز اين حق خود نيافتم، که دوستش دارم و اما ؛
اما در خيال نبودنش نمي ميرم!
نمي ميرمو نمي سوزم و از شعله ام اوج نمي گيرم...
که در افلاک اشتياقش را به نظاره بنشينم که آهاي عشقي !
هواست کجاست!؟
ما هستيم!
پ.ن
۱- تا کی اسير رنج و درد ... تا کی زمستان های سرد ... از دوری روی نسيم ... برگ شقايق زرد زرد... پس کو بهاران ... گرمی ياران ...
۲- نمی دانم وظيفه ی يکايکمان در باب مسئله ی لبنان چيست؟ اما می دانم که وظايفی هست!
۳-فکر کنم بعد از ايران لبنان را بسيار دوست می دارم و الان شديدن نا خوش احوالم! هر چند که ان حزب َالله...
۴-در بالا برون ريخته های ذهنيه يک جمعه گرد را خوانديد که گير يه آخوند حسابی هم افتاده بود!
امضا : الاحقر عشقی
دنيا
باسمک يا لطيف
قشنگيش که نه تعجبش اونجاس!
حتی تعجبش هم نه ابهام و رمز آلوديش اونجاس!
حتی نمی شه بگی گنگه و مبهم!
احتمالا از درهم برهم بودن کار دنياس همون قضيه ای که می گن دنيا ...(برون روی) داره!
اونجايی که، اونی که، خودش، وجودش، حضورش، نگاهش و احساسش سر تا پا گند زدن و متلاشی کردن عزتته!، حداقل پيش خودت، احساست، عواطفت و نفست!، از اعماق وجودش، از صميم قلبش و از عمق احساسش و با محبتی دوستانه!!!برات آرزوی عزت دو دنيا داشته باشه!
خلاصه اينکه تولدم مبارک!
(خيلی به اراجيف بالا فک نکنيد!)
پ.ن
۱- در ضمن کار دنيا حساب داره، مخصوصا اونجايی که فک می کنی درهم برهمه!
۲- عزيز رفته غرق در نور باد
۳- چه حالی می ده آدم موقع شروع که می خواد با نام خدا شروع کنه با خدا رودررو باشه! اينو امشب از خواهر کوچولوم ياد گرفتم!(ر.ک. به اولين کلمات پست)
عشقی
← صفحه بعد
نظرات ()
